خدایا!

خدایا!

برا سال نو ٬

ازت شیرینی میخوام ٬

با یه لباس قشنگ ٬

یه عروسک گنده ٬

و اگه ممکنه.... « یه ذره عشق » ٬

حتی اگه فقط یه ذره ی کوچولو مونده باشه!

پ.ن : سال نو مبارک.

لینک
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

نمی شود مثلا ، دو کاشف ، یک کشف مشترک داشته باشند؟
نمی شود مثلا ، یک کشف را، دوبار کشف کرد؟
یا
نمی شود مثلا ، تو را ، دو بار کشف کرد؟؟
یک فرض محال !
ولی٬
اگر تو ، قبلا کشف شده ای ، پس چرا نامت ، بر هیچ قلبی ثبت نشده که مرا به بیراهه کشاند!
پ. ن :گاهی.... نمی شود ، فقط این بار ، فرض محال ، محال نباشد؟؟
پ. ن : و گاهی .... اصلا گور پدر کشف و کاشفی
لینک
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

تو مرا گم کرده ای
یا
من تو را؟!!
پ. ن : قرار ما ، همین جا ، به ساعت حرف بعد ...
لینک
سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

کسی پرسید
 آیا٬
من هم تویی در زندگی دارم؟
و من ٬
مردد ماندم که٬
اگر تو ، در قلبم باشی ، در زندگیم هستی
یا
اگر در زندگیم باشی ، در قلبمی؟
۶/۱۱/۸۵
پ. ن : و اگر در قلبم باشی و در زندگیم نباشی ، چطور؟؟
لینک
دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

و تو
در کلامم که سراسر تویی
بدنبال من می گردی
که بشناسی
مرا !!
۴/۱۱/۸۵
لینک
دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

محرمانه ام ارزش جواب دادن نداشت
یا
آدرس پستی اش اشتباه بود؟
.
.
.
.
در انتظار پاسخ
لینک
دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

   محرمانه ای برای تو   

محرمانه ای برای تو

« در حضور دیگران »
 
تنهایم ..... که لبریزم
آنقدر تنها ماندم که لبریز شدم
و تو
مثل چوب ، خشک و بی روحی
و بی احساس
شاید هم بدتر
که من
به تکه چوبی که یادآور توست ، نام « محراب » دادم
و او را می خوانم
به جای تو
همانقدر مقدس، همچو نامش
همانقدر پاک، همچو تو
برای من
که آرامگاهم شده به حال ستایش تو
باز معرفت محراب من که اگر نوازشش کنی، صدای مهری از او می شنوی
اما تو چه!!
صدایت می کنم هم نمی شنوی
چطور بخوانمت که بدانی با توام؟
آنقدر تنهایم گذاشتی که لبریزم کردی
اصلاً مرا می بینی؟
.........................................
از: سیب کوچولوی ترسو!!
پ.ن : آنقدرها شجاع نیستم تا به وضوح بخوانمت. اما در حرف به حرف آن نامت را ببین.
۲۴/۱۰/۸۵
لینک
سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

بازیچه شدم

بازیچه شدم
نمی دانم به آنچه می گویی اعنماد کنم یا بدانچه عمل می کنی!! 
با دل و زبانی که هیچگاه همسو نیستند، چه کنم؟!!
گاه از مادر مهربانتری ، گاه از دشمن سنگدل تر
بازیچه شدم
با این احساسات متزلزل
من کجای مغز کوچک سطحی نگرت هستم؟

پ.ن: می ترسم ..... از چیزی که بر زبانت جاری شود وگرنه دلت به جهنم!
۲۳/۱۰/۸۵
نمایندگی ؟؟۱۹
لینک
سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

آنقدر فراز و نشیب ذهنی دارم
که قید هرچه فراز بود ، زدم
فقط می خواهم در یکی از این نشیب ترین نشیب ها به آرامش برسم
فقط آرامش ..... و دیگر هیچ
پ. ن : گور پدر هر چه کار ، که اول مشتاقانه تورا جذب می کند ... جانت را می گیرد ... خردت می کند ... له ات می کند و هرچه عصاره اش ماند ، دیگر رمقی نیست تا به این فکر کند که اول چه بود !! یک سیب سالم؟ گاز زده؟ لک دار؟ پخته؟ له شده یا ...گندیده؟
 ۱/۱۱/۸۵
نمایندگی ؟؟۱۹
لینک
سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

   روی ماه خدا را ببوس   

روی ماه خدا را ببوس

هرکس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوهناک شود

اگر به شدت اندوهناک شود!!

لینک
شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

   هيچکس   

امروز مرد مسنی تلو تلو خوران تو چند قدمی من سرش گیج رفت و افتاد!!!

اونوقت من احمق فقط با نگرانی نگاش کردم. پاهام سنگین شده بود.خجالت کشیدم برم جلو و از زمین بلندش کنم!!

خودمو نمی بخشم.

من هیچی نسیتم. فقط ادعا می کنم....!!

۱۰/۱۲/۸۵

لینک
شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

شاید تقدیر همین باشد...

اینکه چرا و چطور توی سنگی به من شیشه ای برخوردی

حکایتی است غریب که شاید

پایان این تقدیر

شکستن من شیشه ای باشد.

فکر کردم می توانم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنم

اما.... نتوانستم!!

۱۰/۱۲/۸۵

لینک
شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

می دانستم

می دانستم
می دانستم ، بیش از اینها بی ارزشم برای تو .
چه بیهوده!!
تا دیروز ، به گمانم بزرگترین کشف زندگی من ، تو بودی .
ولی امروز ، کشف بزرگتر و غم انگیزتری کردم.
اینکه ، من ،
همواره برای تو ، بیش از یک شوخی کودکانه نبوده ام
مرا ببخش ، که ، راه را گم کرده بودم
شاید ، تو را قبلاً کاشف دیگری کشف کرده باشد
پ. ن : و شاید ، دیگر هیچوقت .......... کاشف نشوم
لینک
یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

   سيب گمشده   

گمشده

دستم را تا انتها با همه توان بالا می گیرم .... نمی رسد

آسمان کوچک شده... دور شده

دور شدم... از خدایی که مال من است

گم شده... گم شدم!

می گردم و پیدا نمی کنم...

لینک
یکشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

       

به گمانم قانون طبیعت را بد نوشته اند .
مگر نه اینکه هر موجود زنده ای ، قابل دیدن است!!!
اما من
وقتی هستم ..... انگار که نیستم
و وقتی نیستم ..... چه خوب دیده می شوم
وچگونه است که
تو
چه باشی ، چه نباشی ، برابر دیدگان منی؟؟!!
به زنده بودنم ، شک کردم
گفتم که
قانون طبیعت را بد نوشته اند!
۲۵/۱۰/۸۵
لینک
جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

   فالش مي زند!   

در اين شهر بي در و پيکر که شک دارم کسي سالي يکبار هم به آسمان نگاه کند! شک دارم کسي بتواند در اين هياهو آواز دلش را بشنود ( اگر احساسي باشد و آوازي!!!! )، قلمم ناکوک مي نويسد.

آنقدر گوشم از صداها ي ناموزون و سازهاي مخالف پر شده، ديگر توان آن ندارم که تارهاي قلمم را با دياپازون دلم کوک کنم.

با اين قلم ناکوک چگونه نت به نت موسيقي زندگيم را بنويسم که ارزش نواختن داشته باشد؟؟!!

۲۹/۱۱/۸۵ 

لینک
جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده

   به تهران...   

آن سيب آمد.

آن سيب با محراب آمد.

آن سيب با محراب در باران آمد.

در باراني به طعم آب سيب...!!

پ.ن : در اين زمان که باور تنهاييم بيشتر شد محراب تنها چيزي است که بوي گيلان مرا مي دهد. چقدر خنديدن سخت شده وقتي هنوز کلي آب سيب دارم.

۲۷/۱۱/۸۵ 

لینک
جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥ - سیب گندیده