تمام شد   

می بینی؟

بازهم آمدی.

بازهم می خوانی٬ حرفهایی که برای توست.

بازهم شک می کنی٬

به من٬ به خودت٬ و به واقعیتی که سراسر وجودت را گرفته و

از آن می گریزی.

حالا مردد شدی!

هم می خواهی بخوانی حرفهایم را با تو٬

هم آرزو می کنی این٬ فقط یک خواب باشد.

اما٬

ترجیح می دهی فکر نکنی.

مثل همیشه٬ گیج می شوی!

...

..

.

صفحه را می بندی!!

پ.ن : و باز هم می آیی ... اما چه سود! .... تو ٬ برای من ٬ تو نمی شوی!

لینک
پنجشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٦ - سیب گندیده