بزرگترين آرزوي کوچک   

من خوشبختم.

به همين دلخوشي هاي ساده خوشبختم.

به همين جمع گرم کوچيک که هرازچندگاه، با شعرها و صداي دلنشين بابا گرمتر ميشه. صدايي که برام بي شباهت به صداي «شيون فومني» نيست و شعرهايي که هرچند کمند ، هر چند کوتاهند و توي جمع کوچيک ما تکراري، اما هميشه تازه اند و شنيدني.

بابا وقتي شاعر شد، که عاشق شد و من، بي شک از اين جهت به بابا رفتم که دارم اينجا ، براي تو مي نويسم.

يقيناً، تازه و شنيدني بودن شعراي بابا، بخاطر تازه نگه داشتن عشقشه و منم به سهم خودم، تو اين جمع کوچيک به يادت بودم و تو رو تازه نگهداشتم.

 

پ.ن : توقع من از زندگي به اندازه ي بزرگي همين آرزوي کوچيکه که يه روز من عاشق ساز بزنم و باباي عاشق ترم بخونه!

13/1/86

لینک
پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦ - سیب گندیده