همون که نیست، ولی انگار که هست.   

دستهامو به هم گره زدم و به قلبم نزدیک کردم. می خواستم شروع کنم. با اون ... که هنوز نمی دونم کیه، ... همون مبهم ... نا آشنا ... همون دور، همون که میگن هست ، ولی نیست ، ... همون  که نیست، ولی انگار که هست، ...حرف بزنم.

... ولی نذاشت!

مدتی بهش خیره شدم و خواستم حرکاتی رو که تند و تند پشت هم انجام میده ، تجزیه و تحلیل کنم. ایستاده بود، بعد خم شد و دستش رو گذاشت روی زانوهاش. هنوز چند لحظه نگذشته بود که دوباره ایستاد و نشسته و ننشسته، سرش رو روی زمین گذاشت. اینقدر سریع، که بنظرم اومد فرصت گفتن هیچ کلامی رو تو انجام این حرکتها نداره!!

ذهنم هنوز رو حرکت اولش بود که دومی و سومی پشت هم انجام می شد و قدرت تحلیل من خیلی کندتر از حرکتهاش پیش می رفت. سرش رو از زمین بلند کرد و بعد از دو سه ثانیه چادرش رو از سربرداشت و به همون سرعت، جانمازش رو جمع کرد و زیر تخت گذاشت!

ظاهرا اون چیزی رو که بهش می گفت، "فریضه" یا "تکلیف" یا "اجبار" ، به شکل "غریزه" یا "تحمیل" یا "انکار" انجام داد. چیزی رو که اون پرستید درک نمی کنم.

" جا موند ... خدای حقیقی ... یه جایی ... لابلای نمازش!! "

 

لینک
شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ - سیب گندیده