یه سیب سرخ کوچولو   

 

کاش همیشه اینطور باشه! آدم دقیقاً چیزی رو که آرزوشه، بدست بیاره! خیلی زود.

بیصبرانه منتظرم... منتظر یه فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی ... یه سیب سرخ و تازه که بشه، ته تغاریه خونواده ی سیبی ما!بغل

یه شیطون پرحرفو پرسوال که فرصت نفس کشیدن به خودشو اطرافیانش نده!

فک کن بعد 23 سال ،یکی میاد که اینقد کوچولوئه که تو از اون بالا بهش نیگا میکنی! خودشو به زحمت میرسونه به پاهات در حالی که قدش تا زانوهاته... با زبون بی زبونی میخواد بغلش کنی! تو هم اینقد تو بغلت ماچش میکنیو فشارش میدی تا فرشته کوچولو پشیمون شه!نیشخند

هیجان زده بهش گفتم: باهاش حرفم میزنی؟! میگن تو این ماهها میفهمه!

گفت: حرف؟! خب آره.... میگن تو این ماهها حتی روز و شبم تشخیص میده ،یا میفهمه دوروبرش ساکته یا شلوغ....حتی موسیقی رو هم درک میکنه!! فک کنم موسیقی سنتی رو دوست داره! چشمکوقتی براش کنسرت "همای" رو میذارم ... خیلی حرکت میکنه! تو اجرای جمعه ی تو هم خیلی تکون میخورد.... دف که میزدن، دیگه نمیذاشت راحت رو صندلی بشینم!قلب

ماههاست دارم فک میکنم، هرکدوممونو باید چی صدا کنه! خب این خیلی مهمه....زبان بقول سبحان حالا بذار بدنیا بیاد... به حرف بیفته!

ولی نُچ ... از حالا باید بدونه! مامانو بابا میشن، "مادر جون و پدرجون" ..... منم که "خاله گلی" ام. سعید و سبحانم که.... مممممممم .....

 

 

 

پ.ن: خلاصه نذاشت پای بچه رو از رو شکمش ببینمنیشخند.... مثه اون عکسه!!!ناراحت

پ.ن: جدیداً واسه هرکی کامنت خصوصی میذارم ... میگه عمومیش میکنم تا چشت درآد ... و چشممان را در می آورد!هیپنوتیزم

 

 

لینک
شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ - سیب گندیده