همون که نیست، ولی انگار که هست.

دستهامو به هم گره زدم و به قلبم نزدیک کردم. می خواستم شروع کنم. با اون ... که هنوز نمی دونم کیه، ... همون مبهم ... نا آشنا ... همون دور، همون که میگن هست ، ولی نیست ، ... همون که نیست، ولی انگار که هست، ...حرف بزنم.

... ولی نذاشت!

مدتی بهش خیره شدم و خواستم حرکاتی رو که تند و تند پشت هم انجام میده ، تجزیه و تحلیل کنم. ایستاده بود، بعد خم شد و دستش رو گذاشت روی زانوهاش. هنوز چند لحظه نگذشته بود که دوباره ایستاد و نشسته و ننشسته، سرش رو روی زمین گذاشت. اینقدر سریع، که بنظرم اومد فرصت گفتن هیچ کلامی رو تو انجام این حرکتها نداره!!

ذهنم هنوز رو حرکت اولش بود که دومی و سومی پشت هم انجام می شد و قدرت تحلیل من خیلی کندتر از حرکتهاش پیش می رفت. سرش رو از زمین بلند کرد و بعد از دو سه ثانیه چادرش رو از سربرداشت و به همون سرعت، جانمازش رو جمع کرد و زیر تخت گذاشت!

ظاهرا اون چیزی رو که بهش می گفت، "فریضه" یا "تکلیف" یا "اجبار" ، به شکل "غریزه" یا "تحمیل" یا "انکار" انجام داد. چیزی رو که اون پرستید درک نمی کنم.

" جا موند ... خدای حقیقی ... یه جایی ... لابلای نمازش!! "

 

/ 8 نظر / 7 بازدید
دوست جون

خیلی وقتا دلم می خواد خدا روبروم بشینه و از همه چی باهاش حرف بزنم، نه حرفای قلمبه،چون بلد نیستم ، بگیم و بخندیم.هر جایی که بگی دنبالش می گردم،وقتی دلم می شکنه از نبودنش با خودم فکر می کنم شاید خدا وقت گوش دادن به چرت و پرتای منو نداره که نیومد و پیداش نکردم،دلم می شکنه و تو خودم غرق می شم اما وقتی اولین قدمو بر می دارم می بینم خدا با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل اونجا نشسته و منتظر منه!![قلب]

آرش

سلام دوست گرامیم خداوند زمانی محمد(ص) را فرمان خواندن داد که سیاهی جهالت و یأس بر آسمان قلب انسانیت سایه افکنده بود و او با خواندن خود شکوفه‌های امید را بر درخت وجود نشانده، عشق را جان دوباره بخشیده و ایثار را توان ایستادن ‌داد . عید غلبه نور بر ظلمت ، غلبه علم و دانائی بر جهالت و بعثت مکارم الاخلاق بر عاشقان و پیروانش مبارک باد. (( اسلام در اروپا نیز مجددا بروز شد)) ... آرش

محدثه

...

نگین.م

چرا همیشه خدا گم می شه؟ همیشه گمش می کنیم حتی وقتی که می خوایم سعی کنیم پیداش کنیم... همیشه آنقدر چیزها میان توی ذهن آدم که دیگه جایی برای خدا نمی مونه...