از جنس خدا

 

این پیچک بی جان ، تاب تحمل دیوار را ندارد!

برایم دیواری از جنس خدا بساز.

خدای من باش ... هرقدر سرد ... هر قدر تاریک... و دور!

پ.ن : در مورد پست قبل هم اظهار تاسفم رو تو کامنتش اعلام کردم. اصلا برام خوشایند نیست!

/ 2 نظر / 5 بازدید

آدم با خدا داشت مسیر زندگیشو مرور میکرد: رو شنای ساحل دو تا جای پا بود و آدم از اینکه خدا همیشه باهاش بوده سر از پا نمی شناخت اما متوجه شد یه جاهایی فقط یه جای پا رو شناس,رنجید,سخت آزرده شد و از خدا گله کرد که چرا بعضی جاها تو زندگیش تنهاش گذاشته؟خدا با نگاه مهربون همیشگی لبخندی زد و گفت : اونجاهایی که یه رد پا می بینی اوج مشکلاتته و چون می دونستم توان تحملشو نداری تو رو رو دستام گرفتم و ردت می کنم.

دوست جون

کامنت قبلی رو من گذاشتم. ببخشید که اسمم جا موند.