مکث

 

 

زمانی فرا می رسد که با تمام وجود می خواهی به گذشته بازگردی ، درحالی که لب پرتگاه کوچک شدنِ خود ایستاده ای،

میدانی آنچه به آن می اندیشی ، "تو" ... "گذشته" ... ، اشتباه محض است،

گویی لذت انجام اشتباه تو را چون آهنربا به سوی خود می کشد، نه اینکه نتوانی ...، نمی خواهی که بپذیری،

ناگهان کلامی .... تنها یک کلام ساده ، تو را به حقیقت می رساند،

کلامی که بارها و بارها در ذهنت زمزمه می کردی،

پس می کشی و به پشت می نگری.

                               "شاید این کلام باید از ذهن زیبای دیگری شنیده می شد!"

 

 

 

پ.ن: شاید اگر که نزدیک شدم و می خواستم بدونم که چرا اینکارو کردی(؟!)، بقول اون ، این فقط یه کنجکاوی بود ... واسه اینکه بشناسمت! ولی وقتی "تو" ، حتی نمیدونی باید عذرخواهی کنی ... دیگه حرفی نیست!

 

 

/ 14 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
روابط عمو می

بنا م خدایی که آرام دهنده دلهاست با سلام وعرض احترام خدمت شما دوست عزیز در ادامه سلسله جلسات نقد وبلاگها ، که هر هفته به طور منظم برگزار می شود . در این هفته به بررسی و نقد وبلاگ ازگور برگشته پرداخته می شود . لذا بدينوسيله از جنابعالي جهت شرکت در اين جلسه دعوت بعمل مي آيد . پيشاپيش ازحضور گرم و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود وعده ديدار ما : يکشنبه 20 بهمن 87 ساعت 17 الی 19 نشانی: خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - بوستان شفق - فرهنگسراي دانشجو – سراي کتاب [گل]

محدثــه

گاهی متنهات انقدر گنگه که نمیتونم هیچ نظری راجع بهش بنویسم،در واقع ارتباط برقرار کردن باهاش برام سخته،مخصوصا اگه خودم کمی قاط باشم!![هیپنوتیزم] اینو فقط واسه این نوشتم که ببینی اومدم سر زدم،خیلی دلم برات تنگ شده بیمعرفت.[ناراحت]

محقق

[قلب][قلب][قلب] سلام خانم [گل] خوبی؟[قلب][ماچ] [شوخی][خداحافظ]

محقق

لینک وبلاگتو نداشتم امروز از وبلاگ دعای مستجاب لینک گرفتم همین الان لینکت میکنم [شوخی][ماچ]

حسن شیرعلی

سلام و ثانیه ها گاه آنقدر ساکتند . آنقدر بی سر و صدا سر جاشان نشسته اند که از فرط سکوت ، گوشهایت درد می گیرد . تمام زمان انگار با این سکوت میخواهد تو را در غرقاب این سان خفقان دفن کند . چشمها را که می بندی تازه انگار تصویر هایی مات را به حقیقتی انکار ناپذیر بدل کرده ای و آنگاه پناه خواهی برد . آنگاه چنگ خواهی انداخت به هرچه که بتوانی . انسان . آنگاه است که دست بر هر نخ و سیم و ریسمان و بندی خواهی انداخت مبادا که بی هوا سر بخوری به قعر این بی انتهای بی پایان . و این دقایق رفته ، عجب که خوب دستمایه ی شیرینیست . من ، لبانم خشک و دستانم ترک برداشته از زخم های آنچه دارم در بغل از خاطرات روزهای رفته . سفره ای خواهم نشاند از این به کف آورده هایم . رنگ رنگ و طرح طرح . و روزها و شبان ، دم به دم بر توشه ی رنج های دیرینه ام افزوده خواهند شد و من انگار با جهالت خویش هر روز این سفره را رنگین تر میخواهم و در کثافت رنگینش هر روز بیشتر و عمیق تر مدفونم .[گل]

حسن شیرعلی

کاش یاد بگیرم اینسان محو گذشته شدن تنها کیسه شن ها را جمع کردنی بیشتر نیست و تنها آن با ارزش است که برای من بالی باشد برای صعود . و کاش بفهمم این نشستن ها کیسه ها شن را جمع کردن تنها سنگ بر پای پرنده ای خوش پر و بال بستن است نه پیشگیری از سرگردانی بالن بی کنترل زندگی . مرسی از حضورت . الهی خیر ببینی . بعدشم آها این خط آخره هم ما فعلا با این گوشه ی سیبیل ور میرویم باقیشم همن دیگه . آرزوی خیر و سلامتی .

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: ظریفی می گفت : لذت در این است که از زمین خوردن دیگران بلند شدن را یاد بگیری و لذت بخش تر آنکه دیگرا ن را از زمین خوردن منع کنی... نمی دانم شاید اشتباه باعث زمین خوردن خیلی از ما ها شده است... یک اشتباه همیشه یک اشتباه باقی نمی ماند بلکه به فاجغه ختم می شود و یا به یک اتفاق خوب... خدا کند تمام اشتباهات به اتفاقات خوب ختم شود. شاد و شادکام و موفق باشید.

ماماني هستي (سايه صبور)

سلام [نیشخند]كي ؟ من ؟ ببخشيد خطا كردم ... راضي شدي ؟ و اما ميخواهم به گذشته هايم برگردم و در آنها قدم بزنم ماشين زمان داري ؟

آزاده (هنر دستی)

سلاااام و عرض ارادت. من زنده ام کامنتم که میذارم . تو بگو ببینم زنده ای؟ در چه حالی؟ کم پیدا تشریف داری؟! [چشمک]