فصلهای پشت دیوار...

prisoner

پشت پنجره ایستاده ام،

و یاد کسانی در خیالم جان می گیرد که دلم برایشان تنگ شده.

با آنها برای دیدن درخت، از پنجره به بیرون خم می شوم.

وقتی قد راست می کنم، باز تنهای تنها می مانم!

من حدسهای مردی زندانی ام از فصلهای پشت دیوار...!!!

۲/۹/۸۶

/ 3 نظر / 4 بازدید
هیچکس

؟

ziba

سلام وبلاگ داستانهای تخیلی به روز شد. اگر به داستانهای فانتزی و تخیلی علاقه دارید سری بزنید.

روشنک

چه عجب اينورا خانم درگير روزمرگی؟؟؟؟